سخت گمنامید، اما ای شقایق سیرتان!  **********   کیسه می دوزند با نام شما، شیّادها

شهداي شفت
آخرین مطالب
دیگر موارد
زندگی نامه شهید یدالله قلی پور
نویسنده : خادم الشهدا
جمعه بیستم اسفند ۱۴۰۰

شهید یدالله قلی پور در تاریخ بیست و پنجم بهمن 1331 در شهرستان رشت به دنیا آمد. پدرش علی و مادرش ام البنین نام داشت. تا پایان دوره متوسطه درس خواند و دیپلم گرفت. ازدواج کرد و صاحب دو دختر شد. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت و سرانجام در تاریخ پانزدهم اسفند 1364، در مریوان توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.

این شهید عزیز مدتی از عمر پربرکتشان را در سمت فرماندهی سپاه شهرستان شفت بودند و به همین خاطر نام مبارک ایشان را در جمع شهدای شهرستان شفت نیز ذکر نمودیم

روحش شاد و راهش پررهرو باد.

 

منبع: کتاب فرهنگ اعلام شهدای استان گیلان، صفحه 628، بند 5106

:: موضوعات مرتبط: 183. شهيد يدالله قلي پور
:: برچسب‌ها: شهدای شفت, شهید یدالله قلی پور
تصاوير شهيد يدالله قلي پور
نویسنده : خادم الشهدا
چهارشنبه دهم آذر ۱۳۹۵
خاطرات شهيد يدالله قلي پور - راوي برادر سيدحسن موسوي طلب
نویسنده : خادم الشهدا
چهارشنبه دهم آذر ۱۳۹۵

توكّل و اعتماد آقايدالله به خداوند تبارك و تعالي آدمي را متحير مي ساخت صفات يك انسان مؤمن در او متجلّي بود. به معناي واقعي كلمه، خداگونه زندگي مي كرد. اهل تقوي، جهاد و شهادت در راه خدا بود. نشست و برخاست با او توفيق الهي بود، ديدنش انسان را به ياد خدا مي انداخت، دوستي با او انسان را از گناه حفظ مي كرد. مطيع محض حضرت امام بود. با تمام وجود جهت خدمت به مردم خود را به زحمت مي انداخت. عاشق مولا اميرالمؤمنين (عليه السلام) بود نام او را كه بر زبان جاري مي كرد اشك در چشم هايش حلقه مي زد.

منبع: كتاب سوخته2 – ستاد كنگره 8000 شهيد استان گيلان

:: موضوعات مرتبط: 183. شهيد يدالله قلي پور
:: برچسب‌ها: شهداي شفت, شهيد يدالله قلي پور
خاطرات شهيد يدالله قلي پور - راوي برادر محمدرضا خالقي
نویسنده : خادم الشهدا
چهارشنبه دهم آذر ۱۳۹۵

سال 62 به اتفاق آقا يدالله ما در جبهه جنوب بوديم، محوري كه ما بوديم فاصله ي ما با عراقي ها بسيار اندك بود. بچه ها به محض آنكه بالاي خاكريز مي رفتند تك تيرانداز آنها را مي زد! آقا يدالله كه به محور ما آمد متوجّه قضايا شد. رفت بالاي خاكريز بدون اينكه از تيراندازي عراقي ها خوفي به او راه يابد موضع تك تيرانداز هاي عراقي را شناسايي كرد. انگار وردي، ذكري مي خواند كه عراقي ها متوجه او بالاي خاكريز نمي شدند! بعد از ظهر يك قبضه سيمنوف را برداشت بالاي خاكريز نشست تك تيرانداز هاي عراقي را به رقص آورد آرام و قرار را از آنها گرفت. حتّي توانست چند نفر از آنها را به هلاكت برساند. جالب اينجا بود كه آنها هر چقدر تيراندازي مي كردند به او نمي خورد. بچه ها با او شوخي مي كردند آقا يدالله چه ذكري مي گفتي؟ به ما هم بگو! اما او فقط مي خنديد سري تكان مي داد.

منبع: كتاب سوخته2 – كنگره 8000 شهيد گيلان

:: موضوعات مرتبط: 183. شهيد يدالله قلي پور
:: برچسب‌ها: شهداي شفت, شهيد يدالله قلي پور
خاطرات شهيد يدالله قلي پور - راوي برادر اسماعيل آرمون
نویسنده : خادم الشهدا
چهارشنبه دهم آذر ۱۳۹۵

در عمليات رمضان ما وضيت مناسبي نداشتيم! عراق پاتك شديدي زد. يك لحظه ما متوجه شديم تعداد زيادي دشمن با حمايت تانك ها به سمت بچه ها ما در حركتند.

آقايدالله به من دستور داد نفربر را روشن كنم. تيربار را روي آن سوار كرد و سرپا ايستاد و به سمت عراقي ها تيراندازي مي كرد! تعدا زيادي از آنها را كشت! به من دستور مي داد بايستم، آرپي جي را مسلّح مي كرد و مي نشست روي زمين يكي يكي تانك هاي عراقي را شكار مي كرد. من احساس مي كردم به او يك نوع حالت وجد و شوق دست داده، حصاري روبرويش كشيده شده كه هيچ تيري به او اصابت نمي كند. او فقط خدا مي ديد و به لقاء او مي انديشيد، جان برايش اصلاً مهم نبود.

منبع: كتاب سوخته2 – ستاد كنگره 8000 شهيد استان گيلان

:: موضوعات مرتبط: 183. شهيد يدالله قلي پور
:: برچسب‌ها: شهداي شفت, شهيد يدالله قلي پور
خاطرات شهيد يدالله قلي پور - راوي برادر نجدباقري
نویسنده : خادم الشهدا
چهارشنبه دهم آذر ۱۳۹۵

سال 61 در عمليات محرّم من در گردان زرهي 25 كربلا كه اكثريت اين گردان بچه هاي گيلاني بودند، توفيق داشتم در كنار آقا يدالله باشم. صبح عمليات در منطقه زبيدات، عراق چنان پاتكي زد كه اكثر نيروهايي كه در خط بودند دچار ترس و دلهره شدند. همه مانده بودند كه چه كار كنند. آقا يدالله كه وضعيت را خيلي بد ديد رو به من كرد و گفت: فلاني چه كار كنيم؟ من فهميدم كه چه در سرش مي گذرد جرأت نكردم جواب مثبت بدهم! دوباره گفت: چه كار كنيم؟ من باز همان جواب را دادم. سپس ايشان به سراغ آر،پي،جي زن گردان رفت به او گفت: سلاح را به من بده. آن بنده خدا امتناع كرد! گفت: اين اسلحه تحويلي من است نمي توانم بدهم! خلاصه ايشان آر،پي،جي را از دست او گرفت و مسلّح كرد رفت آن طرف خاكريز، همين قدر بگويم عراق با كل گردان زرهي خود پاتك زده بود و هر بار ده الي پانزده گلوله مستقيم به خاكريز ما مي زد. علاوه بر آن گلوله هاي منحني 120 مي زد. آقا يدالله آر،پي،جي را برداشت، رفت آن طرف خاكريز، بنده به واسطه ي علاقه ي شديدي كه به ايشان داشتم، هر چه گلوله آر،پي،جي بود برداشتم پشت سر او حركت كردم. به دنبال ايشان 20 الي 25 نفر از نيروهاي پياده هم با تجهيزات ريختند آن طرف خاكريز. جنگ حسابي در گرفت به نحوي كه عراقي ها ادوات خود را گذاشته و پا به فرار گذاشتند و نيروهاي پياده به دنبال آن رشادت آقا يدالله كه پاتك سخت و سنگين عراق را خنثي كرد. هنگام برگشت نيروهاي بسيجي او را بر دوش گرفتند و برايش شعار مي دادند و پايش را مي بوسيدند. نيروها از آن روز به بعد عاشق آقا يدالله شدند و مدام مثل پروانه دور او مي گشتند.

آقا يدالله به اين دوبيتي ملاصدرا بسيار علاقه داشت و گاهاً كه با هم قدم مي زديم اين دوبيتي را با حال خوش زمزمه مي كرد.

آنانكه ره دوست گزيدند همه                                   در كوي شهادت آرميدند همه

در معركه دو كون فتح از عشق است                          هر چند سپاه او شهيدند همه

و گاهي نيز غزلهاي جناب حافظ را مي خواند چنان دقيق و با حال و عميق مي خواند كه انسان را به عمق غزل مي برد، كلمه به كلمه آن را بر قلب ما حك مي كرد.

منبع: كتاب سوخته2 – ستاد كنگره 8000 شهيد استان گيلان

:: موضوعات مرتبط: 183. شهيد يدالله قلي پور
:: برچسب‌ها: شهداي شفت, شهيد يدالله قلي پور
خاطرات شهيد يدالله قلي پور - راوي برادر غلامحسين ضميري
نویسنده : خادم الشهدا
چهارشنبه دهم آذر ۱۳۹۵

آقا يدالله با برادر نجد باقري خيلي رفيق بود. محال بود كه آقاي نجد باقري جبهه برود او همراهش نباشد، تا اين كه در يكي از اين اعزام ها با اعزامشان به جبهه موافقت نشد. پس از چند روز متوجه شديم كه او بدون اجازه سردار حاج محمود قلي پور به جبهه رفته! به او پيغام دادند كه بايد برگردي و سفر تو سفر حرام است. چون بدون موافقت فرماندهي رفته اي، يك روز صبح ديدم اقا يدالله با كوله پشتي در حياط سپاه است رفت جلوي درب محل كار سردار قلي پور نشست، همين كه آقا يدالله رسيد با گريه و التماس او را مجاب كرد كه رضايت بدهد او به جبهه برگردد و تا آنجا كه براي ديدن خانواده اش هم نرفت از همانجا به ترمينال رفت و به جبهه اعزام شد. اينطور مجنون وار عاشق جنگ و جهاد بود و يك مريد واقعي براي حضرت امام (ره) بود.

منبع: كتاب سوخته2 – ستاد كنگره 8000 شهيد استان گيلان

:: موضوعات مرتبط: 183. شهيد يدالله قلي پور
:: برچسب‌ها: شهداي شفت, شهيد يدالله قلي پور
خاطرات شهيد يدالله قلي پور
نویسنده : خادم الشهدا
چهارشنبه دهم آذر ۱۳۹۵

يك روزي كه در محل كار بودم، آقا يدالله وارد اتاقم شد و گفت: مي ايي شاهد عقد باشي؟ گفتم عقد چه كسي؟ با خنده گفت: عقد خودم، باورش برايم سخت بود آخر او برايم مانند فرشته بود و از او اعمال زميني انتظار نداشتم! اينكه او ازدواج كند و با زني هم خانه شود! او در آسمانها سير مي كرد. گفتم: آقا يدالله با چه كسي ازدواج مي كنيد؟ با شرم و حيا سرش را پايين انداخت و دوباره نگاهم كرد. غمي جانكاه در چشمانش بود گفت با همسر برادرم آقا فتح الله (شهيد فتح الله قلي پور در عمليات سرپل ذهاب به شهادت رسيد)

انَّ عَلي كُلِّ حَقِّ حَقيقَهً و علي كُلِّ صَوابٍ نُوراً

با هر امر حقي، حقيقتي است و با هر امر درستي، نوري

 او بعد از ازدواج با همسر برادر شهيدش صاحب دو دختر شد و مسؤليت دو فرزند شهيد نيز با او بود، ولي در تمام اين مدّت در جبهه بود با اين كه به خاطر تنگ نظري برخي جهّال از سپاه عذرش خواسته شده بود، ولي او نه تنها ناراحت نبود بلكه مدام مي گفت: «گندم خوردم از بهشت رانده شدم» خانواده همسر و به ويژه همسرش از اين كه او مدام در جبهه است ناراحت بودند. ما از او انتظار اعمال و رفتار اهل زمين را داشتيم، در حالي كه روح او در ملكوت حق سير مي كرد! براي او هيچ مقامي بالاتر از مقام شهادت نبود! هيچ حالي براي او خوش تر از حال عرفان نبود. او به عنوان يك بسيجي گمنام مي رفت در جمع هايي كه هيچ كس او را نشناسند ولي در هر محوري كه وارد مي شد به خاطر اخلاق حميده و مهرباني در بين بچه ها محور واقع مي شد. او شمع مي شد و بقه مثل پروانه دور او مي گشتند.

منبع: كتاب سوخته2 – كنگره 8000 شهيد گيلان

:: موضوعات مرتبط: 183. شهيد يدالله قلي پور
:: برچسب‌ها: شهداي شفت, شهيد يدالله قلي پور
خاطرات شهيد يدالله قلي پور - راوي مادر شهيدان قلي پور
نویسنده : خادم الشهدا
چهارشنبه دهم آذر ۱۳۹۵

اگر گرفتاري مي بافت اگر كسي مشكلي داشت و يا كسي نياز به پول داشت آقا يدالله با جان و دل براي مشكل او تلاش مي كرد و اگر كسي مي آمد مي گفت به من كمك كنيد هر چه در جيب داشت به او مي داد بدن آنكه كسي متوجه بشود.

ايام نوجواني تابستان كارگري مي كرد. همه ي پول خودش را به فقرا مي داد و اگر چيزي برايش مي ماند، وسايل و چيزهايي كه نياز داشتم مي خريد. او خيلي مهربان بود وقتي به منزل وارد مي شد با صداي بلند مي گفت: مادر جان سلام. تو گويي همه ي دنيا را به من داده اند.

منبع: كتاب سوخته 2 – كنگره 8000 شهيد گيلان

:: موضوعات مرتبط: 183. شهيد يدالله قلي پور
:: برچسب‌ها: شهداي شفت, شهيد يدالله قلي پور
خاطرات شهيد يدالله قلي پور - راوي برادر مسعود فسرده اصلي
نویسنده : خادم الشهدا
چهارشنبه دهم آذر ۱۳۹۵

آقا يدالله قلي پور عاشق شب بود. انس عجيبي با شب داشت. به ويژه شب هاي جمعه گوشه اي مي نشست در ظلمات شب به گوشه اي خيره مي شد، جسمش آنجا بود ولي روحش در سير بود. او گاهي ساعت ها در ظلمات شب قدم مي زد گاهاً مي ديدم به سمت عراقي ها مي رفت ولي كسي متوجّه ائ نمي شد! يك بار به او گفتم آقا يدالله چرا اينقدر به تاريكي شب علاقمندي؟

مي گفت: درياي بيكران شب به مثابه بارگاهي است كه گنجايش باريابي همه بندگان خدا را داراست. وروديه اين ميعادگاه بزرگ فقط دلي شكسته و اميدوار است، شكسته از ضربات عصيان و اميدوار رحمت بي پايان.

« انا جليس من جالسني، مطيع من اطاعني، غافر من استغفرني»

در جبهه دهلران بوديم، ديدم آقا يدالله زماني كه بچه هاي بسيجي مشغول استحمام بودند، ايشان تمام لباس بچه ها را شست، كفش هاي آنها را واكس زد. به او گفتم: آقا يدالله چرا اين كار را مي كني؟ گفت: فلاني ثوابي كه در اين كار است در نماز نيست، در جهاد نيست. اينها از اولياالله هستند.

اينان مجاهد في سبيل الله هستند بي بديل نيست كه حضرت امام فرمودند: من بازوان اينه را مي بوسم و بر اين بوسه افتخار مي كنم. هيچ افتخاري بالاتر از خدمت به اين بچه هاي رزمنده ي بسيجي نيست، خاك و پاي اينها متبرك است! با تمام اعتقادش اين حرف را مي زد.

ز مهر اولياالله نشاني كرده ام پيدا                براي خويش عيشي جاوداني كرده ام پيدا

رسا نيست دست من به قرب دوست يكتا          ز مهر دوستانش نردباني كرده ام پيدا

منبع: كتاب سوخته2 – ستاد كنگره 8000 شهيد استان گيلان

:: موضوعات مرتبط: 183. شهيد يدالله قلي پور
:: برچسب‌ها: شهداي شفت, شهيد يدالله قلي پور
حاج خانم حلیمه زربخش مادر شهیدان قلی پور
نویسنده : خادم الشهدا
چهارشنبه دهم آذر ۱۳۹۵

از جنس ناب همه مادرهای شهداست با همان لطافت با همان محبت با همان مظلومیت اما نه مظلومیت این یکی چیز دیگری بود شاید چون همراه همیشگی اش بوده انقدر به چشم می آید شاید چون ... نمی دانم فقط می دانم سعی می کردیم لبخند بزنیم درکنارش
حاج خانم حلیمه زربخش درسال 1309 در محله سبزه میدان رشت به دنیا آمد . پدرش کارگر کارخانه دخانیات بود و اهل زنجان و مادرش خانه دار واهل  همدان و بر حسب تقدیر همدیگر را در رشت دیدند و با هم ازدواج کردند و بتول حاج خانم خودشان بودند و خودشان ، نه فامیلی ، نه آشنائی ، نه .... دلشان فقط به خودشان خوش بود این دلخوشی هم دیری نپائید و حاج خانم و تنها خواهرش هنوز سن و سالی نداشتند که پدرشان به رحمت ایزدی پیوست و مادر هم تلاش خودش را کرد برای بچه ها ، اما کاری از دستش بر نمی آمد منبع درآمدی نبود روی همین حساب بچه ها را زود شوهر داد . حاج خانم دوازده ساله بود با حاج آقا قلی پور ازدواج کرد . حاصل این ازدواج 4 پسر و دو دختر شد که دو دختر خانواده در همان طفولیت از دنیا رفتند . پسر بزرگ حاج خانم سوم راهنمائی بود که همسر حاج خانم (پدرخانواده) دیده از جهان فرو بست و او ماند و مسئولیت یک زندگی و بچه هائی که همه آرزوهای خوب دنیا را برایشان در سر می پرورانید .
با شروع جریانات انقلاب بچه ها به صف مبارزین پیوستند و مادر مانده بود و دلی پر از اضطراب از آینده میوه های زندگی اش .
خود حاج خانم در این رابطه می گوید :
در جریانات انقلاب هیچ وقت درست و حسابی خانه نبودند اگر هم منزل بودند به محض اینکه صدای الله اکبر را می شنیدند می دویدند و چهار تایی با هم  می رفتند و خیلی از شبها خانه نمی آمدند و من صبح آنها را در مسجد پیدا می کردم . وقتی هم که از آنها می پرسیدم چرا این کارها را می کنید برایم از اسلام و امام و انقلاب می گفتند ، خصوصاً فتح الله از امام با عشق خاصی حرف می زد . طوری که من همیشه مشتاق بودم امام را ببینم که اتفاقاً بعد از شهادت خود او (فتح الله) بود که ما را بردند خدمت امام و توانستیم ایشان را از نزدیک زیارت کنیم  ، امام یکپارچه نور بود نوردل و دلدادگی فتح الله و امام آنقدر بود که با وجود زن و دو فرزند نمی توانست در خانه قرار بگیرد و مدام به جبهه ها می رفت و در نهایت در تاریخ ----- (مادرشان نمی دانست) به شهادت رسید.
بعد از شهادت فتح الله خیلی به یدالله اصرار کردم که ازدواج کند اما قبول نمی کرد رفتار و اخلاقش طوری بود که دست روی هرکس که می گذاشت همه قبول می کردند اما او زیر بار نمی رفت . اما بعد از مدتی خودش آمد و گفت بروید با همسر فتح الله صحبت کنید و خلاصه آنها با هم ازدواج کردند و صاحب دو دختر شدند .
شهادت فتح الله باعث شد مادر با حساسیت بیشتری رفت و آمد بچه ها را به جبهه کنترل کند اما یدالله خوب می دانست چطورازمادر دلبری کند . حاج خانم در مورد او می گوید :
یدالله چیز دیگری بود رفتارش مثل پیامبران بود البته این فقط حرف من نیست همه (بیگانه و آشنا) درمورد او همین ها را می گویند و شهادتش همه را سوزاند ، هیچ وقت کاری نمی کرد که من ناراحت شوم تکیه کلامش مادرجان بود ، آخرین باری که می رفت مرا طوری بوسید که تا مدتها گرمای بوسه اش را روی صورتم احساس می کردم .
از حاج خانم پرسیدیم اگر رئیس جمهور بیاید از او چه می خواهی ؟
اول گفت : به او می گویم الهی همیشه زنده باشی و خدا جانت را برای کار کردن برای اسلام سالم نگه دارد ، ما سلامتی اش را از خدا می خواهیم ، از او انتظاری نداریم .
اما بعد از کمی فکر کردن ادامه داد :
اگر رئیس جمهور بیاید به او می گویم چرا امروزه جوانهای ما آنقدر معتاد هستند . این معتاد ها، هی به زندان می روند و دولت خرج آنها را می کشد و بعد می آیند بیرون دوباره همان آش است و همان کاسه ، اینها را باید به پاهایشان سنگ ببندند و آنها را به دریا بیندازند و پول بیت المال را خرج آنها نکنند برای بیکارها کار درست کنند تا اینها دزد نشوند و دنبال فساد نروند .
دل پردردی داشت از اوضاع اجتماع ، دوست داشت همه کارها درست شود ، می گفت : بچه های ما رفتند تا جامعه سالم باشد و مردم راحت باشند .
با حاج خانم خدا حافظی کردیم اما دلمان پر از درد بود از وسعت غمی که بر این مادر رفته بود از بچگی تا دوران زندگی مشترکش تا حالا که با دو شهید و یک جانباز (از نظر مادرش جانباز است مدرکی ندارند) تنها زندگی میکند.
و خانه اش در اثر یک ندانم کاری شخصی در گرو بانک است و او دل نگران که این آخر عمری سر پناهی را که با خون دل بدون شوهرش و بعد از شهادت فتح الله ساخته از دست بدهد چه باید بکند و کجا باید برود چرا که عزت نفس مانع این می شود که او بخواهد بقول خودش سربار و مزاحم دیگران باشد .
اما یاد آوری جمله ای به دلداری مان آمد و درست داشتیم به او هم می گفتیم که:
شب اگر تاریک است    دل قوی دار سحر نزدیک است .

:: موضوعات مرتبط: 183. شهيد يدالله قلي پور
:: برچسب‌ها: شهداي شفت, شهيد يدالله قلي پور
روايتي از زندگي شهيد يدالله قلي پور
نویسنده : خادم الشهدا
چهارشنبه دهم آذر ۱۳۹۵

سردار رشید سپاه اسلام شهید «یدالله قلی‌ پور» در عملیات والفجر ۹ در منطقه در منطقه سلیمانیه به شهادت رسید. او یکی از فرماندهان گردان های لشکر ۱۶ قدس گیلان و از فرماندهان زبده بود. اخلاص و صفای باطن یدالله زبانزد نیروهای لشکر گیلان بود به طوری که همرزمانش او را عارفی دلسوخته و عابدی بزرگ می دانند. برادر بزرگترش فتح الله در آغاز جنگ به شهادت رسیده بود. فتح الله و یدالله از شهدای بزرگ رشت به شمار می آیند. (۱۳۶۴ ش)

سال ۱۳۳۱ در محله باقرآباد شهر رشت به دنیا آمد. به گفته مادرش از اوان کودکی فردی قانع و دلسوز بود و به منظور همدردی با اقشار فقیر جامعه از پوشیدن لباسهای نو در ایام عید امتناع می کرد . دوران دبستان و راهنمایی را در مدرسه رودکی رشت به پایان رساند و سپس در رشته بازرگانی در دبیرستان رضا جعفری رشت ادامه تحصیل داد و در سال ۱۳۵۳ موفق به اخذ دیپلم بازرگانی شد.

به گفته عبدالرضا – برادرش – یدالله به کتابهای ادبی و اشعار شعرایی همچون حافظ ، عطار و سعدی علاقه مند بود و به فوتبال نیز علاقه زیادی داشت . در طول دوران تحصیل به منظور کمک به معیشت خانواده در کفاشی و سلمانی کار می کرد . پدر ش در اثر حادثه ای زمینگیر شده بود و پس از شش سال زمینیگری از دنیا رفت . در سال ۱۳۵۴ به عضویت سپاه دانش درآمد و دوران سربازی را در سنندج گذراند . در این دوران توسط دوستانش با افکار و آرمانهای امام خمینی (ره) آشنا شد . این آشنایی او را به صف مبارزین با رژیم پهلوی کشاند . به گفته برادرش در ابتدای پیروزی انقلاب ، یدالله به خانواده های نیازمند و افرادی که شغل خود را در اثر وقوع انقلاب از دست داده بودند کمک می کرد. همچنین در دستگیری عناصر ساواک و استقرار آرامش در شهر و سرکوبی اشرار و عناصر منافقین نقش داشت . قلی پور در ۷ شهریور ۱۳۵۸ به سمت مسئول دفتر فرماندهی سپاه رشت منصوب شد.

با شروع جنگ به همراه برادرش فتح الله در اوایل مهرماه ۱۳۵۹ عازم جبهه شد. در همین سال ، برادرش فتح الله در مأموریتی به شهادت رسید و خود وی نیز از ناحیه ی دهان و فک به شدت مجروح شد. پس از بهبودی نسبی ، مدت کوتاهی در واحد پشتیبانی و تدارکات و پس از آن در اکیپ عملیاتی شهری مشغول بود.

از فروردین ۱۳۶۰ به مدت یک سال فرماندهی سپاه رشت را به عهده داشت . با وجود داشتن سمت فرماندهی ، در امور نگهبانی ، آب  دادن به باغچه ها ، نظافت محوطه و حتی تمیز کردن دستشویی ها به کمک دیگران می رفت ؛ به جای نیروهای تحت امر نگهبانی می داد و از واکس زدن کفشهای آنها هم ابایی نداشت. ساعت استراحت او بسیار کم بود و سحرگاهان را به نماز شب و راز و نیاز با خدا می گذراند . هیچگاه بین الطلوعین نمی خوابید و در این امور هیچ توجهی به ظواهر و قضاوتهای اطرافیان نداشت. تکیه کلامش الله اکبر بود و بسیار قرآن تلاوت می کرد . کم حرف می زد و پاسخ سؤالات را مختصر و مفید می داد . نسبت به غیبت کردن و سوءاستفاده از بیت المال بسیار حساس بود. اخلاق و رفتار نیکوی او باعث جذب همگان می شد تا آنجا که نقل است یکی از منافقان که دستگیر شده بود پس از برخورد با قلی پور ،‌مجذوب رفتار او شد و آرزو کرد که ای کاش می توانسته همیشه با او باشد.

در سال ۱۳۶۰ با همسر برادر شهیدش ، خانم ام البنین افشاری با مهریه یک سفر کربلا و ۵ سکه بهار آزادی ازدواج کرد و سرپرستی برادرزاده اش را که بسیار دوست می داشت ، به عهده گرفت . اولین ثمره ی ازدواج او دختری بود که در سال ۱۳۶۱ به دنیا آمد و او را معصومه نام نهادند.

قلی پور از فروردین سال ۱۳۶۱ به مدت هفت ماه مسئول اکیپ گشت شهری واحد اطلاعات و عملیات و مدتی نیز فرمانده سپاه کوچصفهان و لشت نشاء بود. در همین ایام هدف ترور نافرجام منافقین قرار گرفت. در یکی از روزهای این سال بود که ده نفر از زندانیان رشت را که توسط منافقین به آتش کشیده شده بود از میان آتش نجات داد. در اواخر سال ۱۳۶۱ بار دیگر عازم جبهه شد و به مدت شش ماه معاونت گروهان زرهی لشکر ۲۵ کربلا را به عهده گرفت و در عملیات محرم شرکت کرد.

پس از مدتی در لشکر قدس در گردان زرهی به سمت معاون فرمانده گردان منصوب شد و در این سمت به مدت هفت ماه در مریوان خدمت کرد . سپس در گردان روح الله مسئولیت گروهان ذوالفقار ۲ را پذیرفت و تا اسفند ۱۳۶۲در این سمت بود . در این تاریخ به سمت مسئول اکیپ شهری در واحد اطلاعات و عملیات سپاه گیلان منصوب شد و تا فروردین ۱۳۶۳ این سمت را به عهده داشت . سپس مسئول گروهان عملیاتی جنگل سپاه گیلان شد و تا تیر ماه ۱۳۶۳ در این سمت فعالیّت می کرد . از ۱ تیر ۱۳۶۳ در واحد بسیج در واحد آموزش و سازماندهی سپاه ناحیه ی گیلان فعالیّت خود را ادامه داد که تا ۱۹ شهریور همان سال ادامه داشت . در تاریخ ۱۹ شهریور ۱۳۶۳ به عضویت بسیج درآمد و با عضویت در تیپ نبی اکرم عازم منطقه جنگی شد . در طرح تلفیق نیروهای ارتش و بسیج ، یدالله به همراه یکصدو پنجاه نفر از دوستان خود به پایگاه ارتش در باختران منتقل شد . در این پایگاه از قبول سمت فرماندهی امتناع ورزید و به همراهی گروهی به منطقه عملیاتی دارخوین مأمور شد و در واحد شناسایی به کار پرداخت . پس از جدا شدن از ارتش با حضور در تیپ نبی اکرم به جزیره مجنون منتقل شد و فرماندهی گروهان حمزه از گردان حنین را به عهده گرفت. او در عملیات والفجر ۹ در منطقه غرب کشور در منطقه سلیمانیه شرکت کرد و در همین عملیات به درجه رفیع شهادت رسید.

یدالله قلی پور پس از سی و شش ماه حضور در جبهه و چهل و هفت ماه خدمت در پشت جبهه در سن سی و چهار سالگی به شهادت رسید . بعد از هشت سال که استخوانهایش را به زادگاهش بازگرداند یک قطعه عکس امام خمینی که مشخصات خود را پشت آن نوشته بود و یک جلد قرآن جیبی همراه آن بود . پیکر قلی پور را در گلزار شهدای شهر رشت به خاک سپردند . از او دو فرزند دختر به یادگار مانده است.

منبع:” فرهنگنامه جاودانه های تاریخ(زندگینامه فرماندهان شهید استان گیلان)نوشته ی ،یعقوب توکلی،نشر شاهد،تهران-۱۳۸۲

:: موضوعات مرتبط: 183. شهيد يدالله قلي پور
:: برچسب‌ها: شهداي شفت, شهيد يدالله قلي پور
خاطراتي از شهيد يدالله قلي پور
نویسنده : خادم الشهدا
چهارشنبه دهم آذر ۱۳۹۵

نيمه شب 8 اسفند 1364 عمليات آغاز شد . بعد از فتح چند قله به قله ي بسيار حساسي رسيديم كه عراقي ها در آنجا كمين كرده بودند و يك كاليبر دوشكار در آنجا كار گذاشته بودند . عمليات لو رفته بود و عراقيها شروع به كوبيدن محل استقرار ما كردند . چون منطقه زير ديد مستقيم عراقيها بود امكان جا به جايي نداشتيم . نيروها در اثر شليك مداوم كاليبر دوشكاي عراقيها زمين گير شده بودند . و بچه ها يكي پس از ديگري نقش به زمين مي شدند.

ساعت چهار صبح بود كه قلي پور به كمك يكي از بچه ها شتافت كه تيري به شكمش اصابت كرد و به حالت سجده بر زمين افتاد . تير دوشكا روده هايش را پاره پاره كرده بود و درد شديدي داشت . با ذكر يا زهرا خود را تسلي مي داد . او از تيررس دشمن دور كرديم اما مسير صعب العبور بود و انتقال او به راحتي امكان نداشت . يكي از بچه ها رفت تا كمك بياورد . هوا روشن شده بود ولي او نيامد .
انفجار خمپاره هاي عراقي هم يك لحظه قطع نمي شد . با روشن شدن هوا عراقي ها اقدام به پيشروي كردند . يدالله گفت : «خوش منش ديگر كاري از دستت ساخته نيست كاري را كه مي گويم انجام بده و برو . سردم است ، زيپ كاپشنم را ببندد ، كلاهم را هم پايين بكش و چند نارنجك در دستم بگذار تا زنده به دست عراقيها نيفتم.» پيشاني اش را بوسيدم و دستورش را اجرا كردم . دستش را از زمين بلند كرد و محكم مشت كرد . ديدم توان مشت كردن ندارد . گفت : «برو ، من نمي توانم بيايم.» با او خداحافظي كردم و به پايين كوه دويدم . واحدي را ديدم كه تنها و مضطرب است و عراقيها هم منطقه را تصرف كرده اند.

همسرشهيد:

روزي معصومه مريض شد و پولي نداشتيم كه او را نزد پزشك ببريم . يدالله هم راحت نمي توانست از كسي پول قرض كند . بسيار ناراحت بوديم ، كه يدالله وضو گرفت و دو ركعت نماز خواند . سپس به من گفت برو چمدانت را باز كن چيزي در آن هست . رفتم چمدان را باز كردم و ديدم دو عدد اسكناس 500 توماني تا نخورده و معطر روي لباسهايم قرار دارد .

علي محمد باقري:

در عمليات محرم در پشت خاكريز بوديم كه يدالله تانك خود را جايي كه نه حافظي داشت و نه آشيانه اي مستقر كرد . او بعد از هر شليك نيروهاي خودي ، دوربين به دست روي تانك مي ايستاد و نگاه مي كرد كه آيا گلوله شليك شده به هدف خورده است يا نه . ناگهان گلوله اي به تاك اصابت كرد . وقتي گرد و غبار فروكش كرد يدالله را ديدم كه فقط سرش زخمي شده است . به اورژانس رفت و پانسمان كرد اما يك روز هم نگذاشت سرش بسته باشد .

:: موضوعات مرتبط: 183. شهيد يدالله قلي پور
:: برچسب‌ها: شهداي شفت, شهيد يدالله قلي پور
مشخصات شهيد يدالله قلي پور
نویسنده : خادم الشهدا
چهارشنبه دهم آذر ۱۳۹۵

نام: یدالله

نام خانوادگی: قلی پور

نام پدر: علی

محل تولد: رشت

تاریخ تولد: 1331/11/25

تاریخ شهادت: 1364/12/15

محل شهادت: مریوان

یگان اعزامی: سپاه

وضعیت تأهل: متأهل

میزان تحصیلات: دیپلم

گلزار شهید: گلزار شهدای تازه آباد رشت

این شهید عزیز مدتی از عمر پربرکتشان را در سمت فرماندهی سپاه شهرستان شفت بودند و به همین خاطر نام مبارک ایشان را در جمع شهدای شهرستان شفت نیز ذکر نمودیم.

:: موضوعات مرتبط: 183. شهيد يدالله قلي پور
:: برچسب‌ها: شهداي شفت, شهيد يدالله قلي پور
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.
درباره ما
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ
(ای پیامبر!) هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند، مردگانند! بلکه آنان زنده‌اند، و نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند
سوره مبارکه آل عمران آیه ۱۶۹


پايگاه اطّلاع رساني 300 شهيد سرافراز شهرستان شفت به منظور ترويج فرهنگ ايثار و شهادت و شناخت هرچه بيشتر شهداي اين شهرستان از تابستان سال 1390 آغاز به كار كرد كه با توکل به خدا، توسل به شهدا و همت مردم عزيز به ويژه خانواده معظّم شهدا تا كنون اطلاعات زيادي از اين شهداي عزيز دريافت و در اين وبلاگ منتشر شده است و اطلاعاتي نيز در دست انتشار مي باشد.
منو اصلی
برچسب ها
آرشیو مطالب