شهيد تقي تقي زاده پيرسرايي، فرزند غلامعلي در هفتم تيرماه سال 1318 شمسي در محله پيرسرا (شيخ محله) شهرستان شفت در خانواده اي مذهبي و كشاورز پا به عرصه وجود نهاد. تحصيلات ابتدايي را در دبستان زادگاهش سپري كرد و به شوق ادامه ي تحصيل علي رغم همه ي مشكلات در عنفوان جواني به شهر رشت مهاجرت كرد و در يك خانه ي استيجاري در محله ي بي بي زينب، خيابان سردار جنگل اقامت گزيد و براي بدست آوردن هزيته ي زندگي و تحصيل خود در مغازه اي در ميدان بزرگ رشت كه متعلق به حاج محمد افشاريان بود، به كار مشغول شد و با تلاش و كوشش خستگي ناپذير توانست سال آخر دبيرستان را به پايان رسانده و موفق به كسب ديپلم ادبي گردد.
وي در حدود سال 1337 شمسي به علت فوت پدر با دريافت معافيت كفالت، از خدمت سربازي معاف شد و چند سال بعد با دختري از اهالي روستاي پيرده شهرستان شفت ازدواج نمود كه حاصل اين ازدواج سه فرزند پسر و چهار فرزند دختر به نام هاي اسحاق، عليرضا، محمدتقي، آذر، بتول، اشرف و رقيه مي باشد كه همه در سنگر علم و دانش و تقوا و فضيلت و تلاش و كوشش، رهرو راستين پدر بزرگوارشان هستند، به ويژه محمدتقي فرزند كوچك خانواده كه اهل منزل او را «سعيد» مي نامند و پنج ماه بعد از شهادت پدر پا به عرصه ي وجود نهاد، ياد و خاطره ي پدر را با همان عطر و بوي مظلوميتش و نيز تبسم هاي معصومانه اش براي افراد خانواده و فاميل زنده نگه مي دارد.
شهيد تقي زاده در سال 1355 در محله لاكاني كوچه عطاآفرين مغازه اي خريد و از نظر شغلي مستقل شد و يك سال بعد با خريد منزلي در كنار مغازه از محله بي بي زينب به آنجا نقل مكان كرد و همزمان اين دوران مصادف بود با اوج گيري تظاهرات مردمي و فعاليت هاي انقلابي كه شهيد تقي زاده نيز با پيوستن به خيل عظيم انقلابيون و دفاع از ارزش ها و آرمان هاي مردم مسلمان ايران فعاليت هاي انقلابي خود را آغاز كرد و در تظاهرات مردمي و راهپيمايي ها و تجمع نيروهاي فعال انقلابي نقش مؤثري داشت تا جايي كه در مغازه و منزلش تا ديروقت بر روي جوانان انقلابي باز بود.
پس از پيروزي انقلاب اسلامي و شروع جنگ تحميلي و توطئه همه جانبه استعمار و جنگ ها و ترورها توسط گروهك ها، وي همواره به عنوان نيرويي مردمي سنگر مسجد و پايگاه محل را حفظ مي كرد و در تقويت و تشويق و همراهي نيروهاي مذهبي همواره فعال و جدي بود و فرزند ارشدش در حالي كه 18 سال بيشتر نداشت به عنوان فرمانه پايگاه محله ي عطاآفرين محسوب شد. اين ويژگي ها او را به عنوان يكي از چهره هاي برجسته و صاحب نفوذ نيروهاي مذهبي محلات رشت مشخص مي نمود. همين امتياز او از يك سو و از طرف ديگر نقش مؤثر وي در راه مقابله با گروهك ها و منافقين و تجمع نيروهاي مذهبي و مقابله با فعاليت هاي آنان و شركت در راهپيمايي ها به ويژه در سال 61 كه حاصل باور و اعتقاد شديد وي به انقلاب و امام و عشق به ولايت بود، باعث شد كه سازمان به اصطلاح مجاهدين خلق بر اساس اعلاميه اي كه هنگام ترور وي پخش كردند، او را در دادگاه سازمان مجاهدين به اعدام محكوم نمايند.
سرانجام شهيد تقي زاده در ساعت دوازده و نيم روز يكشنبه 21 شهريور سال 1361 هجري شمسي در مغازه اش در حالي كه دو فرزند خردسالش شاهد و ناظر بودند، به دست منافقين به وسيله كلت 45 با شليك 7 گلوله كه اكثر آنها در ناحيه سر و صورت اصابت نموده بود چون مقتداي خود حضرت اباعبدالله الحسين (ع) عاشقانه در خون خود غلتيد و به مقام رفيع شهادت نائل آمد و پيكر پاكش را در گلستان شهداي تازه آباد رشت به خاك سپردند و امروزه كوچه شهيد تقي زاده واقع در محله لاكاني رشت و كوچه شهيد تقي زاده در بلوار 17 شهريور شفت به نام آن بزرگوار مزيّن شده است.
شهيد تقي زاده از نظر اخلاق و رفتار بسيار خوش اخلاق و هميشه متبسم و متواضع بود و انساني پرتلاش و سختكوش به شمار مي آمد و از نظر مذهبي نيز سخت مقيّد بود و وجوهات شرعي خود را پرداخت مي كرد. علاقه خاصّي به حضرت زهرا (س) داشت و مقيد بود كه در سردترين روزهاي زمستان هرسال، آش نذري فاطمه زهرا (س) را با روضه خواني و پذيرايي و همه آداب و رسوم خاصش برگزار كند. اهميت دادن به نماز اول وقت و تشويق ديگران به نماز و علاقه به روضه سيدالشهدا (ع) از جمله ويژگي هاي برجسته اخلاقي وي به شمار مي آيد.
از شهيد تقي زاده وصيت نامه اي در دست نيست. اما به خانواده اش هميشه توصيه مي كرد كه: « شما گوش به حرف اين و آن ندهيد. تنها راه مستقيم را از ولايت بگيريد. »
هنگام شهادت شهيد تقي زاده دو تن از فرزندان خردسالش چون تابلوهاي رنگين واقعه كربلا ناظر و شاهد به شهادت رسيدن مظلومانه پدر بودند و فرزند بزرگ خانواده كه پيكر به خون آغشته پدر را به بيمارستان رساند و مادر و مادربزرگشان زينب هايي كه استوار و محكم در برابر ابن سعدها و شمرها در آن ظهرگاه غم انگيز محله ي عطاآفرين رشت به نظاره ايستادن و با ايستادگي خود چهره ي واقعي دشمنان قسم خورده ي اين ملت را بار ديگر به تماشا گذاشتند و اين يادگاران شهيد تقي زاده با آينده حرف ها دارند.
خانم رقيه تقي زاده، فرزند شهيد كه در لحظه به شهادت رساندن پدرش در كنارش حضور داشت، اظهار مي دارد: «در 21شهريور سال 1361 من حدود 7 سالم بود. جلوي مغازه با برادر بزرگترم عليرضا ايستاده بودم كه زنگ تلفن به صدا در آمد. گوشي را برداشتم. صدايي ناشناس گفت: بابات هست. گفتم: بله. گفت: برادر بزرگت چه؟ گفتم: خير. منتظر بودم كه خودش را معرفي كند، اما تلفن را قطع كرد. در اين لحظه مادر آمد تا براي صرف نهار ما را صدا بزند. پدر گفت: « يك ليوان آب برايم بياور، من تشنه ام » در اين هنگام پيكاني قرمزرنگ جلوي در مغازه ما توقف كرد. يكي از سرنشينان آن پس از مراجعه به مغازه بغلي وارد مغازه ما شد و تخم مرغ خواست. پدرم تخم مرغ به او داد و بعد كمپوت خواست، پدر برگشت و دستش را دراز كرد كه از قفسه كمپوتي بردارد كه ناگهان او، كلتش را بيرون آورد و لوله اي ديگر كه بعدها فهميدم صدا خفه كن است با آرامش خاصي بر روي آن نصب نمود و به طرف پدرم شليك كرد. گلوله اول به مچ و ساعت پدرم اصابت كرد. گلوله اول به مچ و ساعت پدرم اصابت كرد. پدرم ما را كه كنارش ايستاده بوديم، به پشت يخچال هول داد تا به ما نخورد و بعد شش گلوله ديگر به ناحيه سر پدر اصابت كرد و پدر تا لحظه ي آخر سعي مي كرد سر پايش بايستد. امّا سرانجام افتاد و آن نانجيب به پشت يخچال آمد و در حضور ما تير خلاص را به سر پدر شبليك كرد و خون فواره مي زد و همه جا خوني بود. ديگر نفهميدم چه شده. در آن عالم كودكانه ام چسب زخمي برداشتم و به طرف پدر رفتم و بغلش گرفتم، خواستم زخمش را با چسب بپوشانم اما خون امان نمي داد. لباس هاي من و عليرضا خوني شده بود بر روي پيكر پدر افتاديم و فرياد زديم و كمك خواستيم.
آقاي عليرضا تقي زاده فرزند شهيد در اين باره اظهار داشتند: «پس از اينكه پدر افتاد و در خون خود غلطيد، ضارب به سرعت بيرون رفت. مادربزرگم كه جلوي مغازه بود، پاي ضارب را گرفت و سعي كرد از فرارش جلوگيري كند اما آنان با كفش آنقدر به سر و جانش زدند كه آن پيرزن بي حال افتاد و آن شخص همراه سه نفر ديگر پس از پخش اعلاميه با همان ماشين فرار كردند.»
آقاي اسحاق تقي زاده فرزند ارشد شهيد اظهار داشتند: « من در منزل بودم، با شنيدن صداي مادر و بچه ها به طرف مغازه دويدم. مادر را در كنار دروازه منزل در حالي ديدم كه ليوان آب از دستش افتاده و شكسته و خودش غش كرده است! مادربزرگ هم در بيرون مغازه بي حال افتاده است و بچه ها بر سر پيكر پدر فرياد و ضجّه مي كنند. به هر طرف نگاه كردم كسي نبود كه به ما كمك كند، پيكر نيمه جان پدر را به بيرون مغازه كشيدم. او مرتب و با صدايي گرفته و خفيف شهادتين را تكرار مي كرد. در اين هنگام از روي اتفاق يكي از برادران سپاه به نام آقاي جلال دهقان با اتومبيلش سر رسيد و پيكر پدر را با كمك او به بيمارستان پورسينا رسانديم. از آنجا ما را به بيمارستان توتونكاران رشت حواله كردند. به سرعت آنجا رفتم، بدن نيمه جان پدر را پذيرفتند. من ديگر نفهميدم چه شد. ساعت حدود 4 بعدازظهر بود كه با آمدن نماينده سپاه، نماينده استانداري و نمايندگان بعضي از ادارات فهميدم كه پدرم به درجه رفيع شهادت نائل آمده است ...»
آقاي محمدتقي تقي زاده فرزند كوچك شهيد مي گويد: « در زمان به شهادت رسيدن پدرم، من هنوز در اين دنيا نبودم و آنچه از پدرم مي دانم همان است كه از برادران و خواهران بزرگترم شنيده ام، اما زماني كه كوچك بودم در عالم خواب پدر شهيدم را ديدم. هيچ وقت يادم نمي رود او در باغي زيبا ايستاده بود و من و برادر بزرگم اين سوي ديوار باغ او را تماشا مي كرديم، ناگهان پدر رو به برادر بزرگم كرد و گفت: «هواي سعيد را نگهدار»
روحش شاد و يادش جاويدان باد