آقا يدالله قلي پور عاشق شب بود. انس عجيبي با شب داشت. به ويژه شب هاي جمعه گوشه اي مي نشست در ظلمات شب به گوشه اي خيره مي شد، جسمش آنجا بود ولي روحش در سير بود. او گاهي ساعت ها در ظلمات شب قدم مي زد گاهاً مي ديدم به سمت عراقي ها مي رفت ولي كسي متوجّه ائ نمي شد! يك بار به او گفتم آقا يدالله چرا اينقدر به تاريكي شب علاقمندي؟
مي گفت: درياي بيكران شب به مثابه بارگاهي است كه گنجايش باريابي همه بندگان خدا را داراست. وروديه اين ميعادگاه بزرگ فقط دلي شكسته و اميدوار است، شكسته از ضربات عصيان و اميدوار رحمت بي پايان.
« انا جليس من جالسني، مطيع من اطاعني، غافر من استغفرني»
در جبهه دهلران بوديم، ديدم آقا يدالله زماني كه بچه هاي بسيجي مشغول استحمام بودند، ايشان تمام لباس بچه ها را شست، كفش هاي آنها را واكس زد. به او گفتم: آقا يدالله چرا اين كار را مي كني؟ گفت: فلاني ثوابي كه در اين كار است در نماز نيست، در جهاد نيست. اينها از اولياالله هستند.
اينان مجاهد في سبيل الله هستند بي بديل نيست كه حضرت امام فرمودند: من بازوان اينه را مي بوسم و بر اين بوسه افتخار مي كنم. هيچ افتخاري بالاتر از خدمت به اين بچه هاي رزمنده ي بسيجي نيست، خاك و پاي اينها متبرك است! با تمام اعتقادش اين حرف را مي زد.
ز مهر اولياالله نشاني كرده ام پيدا براي خويش عيشي جاوداني كرده ام پيدا
رسا نيست دست من به قرب دوست يكتا ز مهر دوستانش نردباني كرده ام پيدا
منبع: كتاب سوخته2 – ستاد كنگره 8000 شهيد استان گيلان