از جنس ناب همه مادرهای شهداست با همان لطافت با همان محبت با همان مظلومیت اما نه مظلومیت این یکی چیز دیگری بود شاید چون همراه همیشگی اش بوده انقدر به چشم می آید شاید چون ... نمی دانم فقط می دانم سعی می کردیم لبخند بزنیم درکنارش
حاج خانم حلیمه زربخش درسال 1309 در محله سبزه میدان رشت به دنیا آمد . پدرش کارگر کارخانه دخانیات بود و اهل زنجان و مادرش خانه دار واهل همدان و بر حسب تقدیر همدیگر را در رشت دیدند و با هم ازدواج کردند و بتول حاج خانم خودشان بودند و خودشان ، نه فامیلی ، نه آشنائی ، نه .... دلشان فقط به خودشان خوش بود این دلخوشی هم دیری نپائید و حاج خانم و تنها خواهرش هنوز سن و سالی نداشتند که پدرشان به رحمت ایزدی پیوست و مادر هم تلاش خودش را کرد برای بچه ها ، اما کاری از دستش بر نمی آمد منبع درآمدی نبود روی همین حساب بچه ها را زود شوهر داد . حاج خانم دوازده ساله بود با حاج آقا قلی پور ازدواج کرد . حاصل این ازدواج 4 پسر و دو دختر شد که دو دختر خانواده در همان طفولیت از دنیا رفتند . پسر بزرگ حاج خانم سوم راهنمائی بود که همسر حاج خانم (پدرخانواده) دیده از جهان فرو بست و او ماند و مسئولیت یک زندگی و بچه هائی که همه آرزوهای خوب دنیا را برایشان در سر می پرورانید .
با شروع جریانات انقلاب بچه ها به صف مبارزین پیوستند و مادر مانده بود و دلی پر از اضطراب از آینده میوه های زندگی اش .
خود حاج خانم در این رابطه می گوید :
در جریانات انقلاب هیچ وقت درست و حسابی خانه نبودند اگر هم منزل بودند به محض اینکه صدای الله اکبر را می شنیدند می دویدند و چهار تایی با هم می رفتند و خیلی از شبها خانه نمی آمدند و من صبح آنها را در مسجد پیدا می کردم . وقتی هم که از آنها می پرسیدم چرا این کارها را می کنید برایم از اسلام و امام و انقلاب می گفتند ، خصوصاً فتح الله از امام با عشق خاصی حرف می زد . طوری که من همیشه مشتاق بودم امام را ببینم که اتفاقاً بعد از شهادت خود او (فتح الله) بود که ما را بردند خدمت امام و توانستیم ایشان را از نزدیک زیارت کنیم ، امام یکپارچه نور بود نوردل و دلدادگی فتح الله و امام آنقدر بود که با وجود زن و دو فرزند نمی توانست در خانه قرار بگیرد و مدام به جبهه ها می رفت و در نهایت در تاریخ ----- (مادرشان نمی دانست) به شهادت رسید.
بعد از شهادت فتح الله خیلی به یدالله اصرار کردم که ازدواج کند اما قبول نمی کرد رفتار و اخلاقش طوری بود که دست روی هرکس که می گذاشت همه قبول می کردند اما او زیر بار نمی رفت . اما بعد از مدتی خودش آمد و گفت بروید با همسر فتح الله صحبت کنید و خلاصه آنها با هم ازدواج کردند و صاحب دو دختر شدند .
شهادت فتح الله باعث شد مادر با حساسیت بیشتری رفت و آمد بچه ها را به جبهه کنترل کند اما یدالله خوب می دانست چطورازمادر دلبری کند . حاج خانم در مورد او می گوید :
یدالله چیز دیگری بود رفتارش مثل پیامبران بود البته این فقط حرف من نیست همه (بیگانه و آشنا) درمورد او همین ها را می گویند و شهادتش همه را سوزاند ، هیچ وقت کاری نمی کرد که من ناراحت شوم تکیه کلامش مادرجان بود ، آخرین باری که می رفت مرا طوری بوسید که تا مدتها گرمای بوسه اش را روی صورتم احساس می کردم .
از حاج خانم پرسیدیم اگر رئیس جمهور بیاید از او چه می خواهی ؟
اول گفت : به او می گویم الهی همیشه زنده باشی و خدا جانت را برای کار کردن برای اسلام سالم نگه دارد ، ما سلامتی اش را از خدا می خواهیم ، از او انتظاری نداریم .
اما بعد از کمی فکر کردن ادامه داد :
اگر رئیس جمهور بیاید به او می گویم چرا امروزه جوانهای ما آنقدر معتاد هستند . این معتاد ها، هی به زندان می روند و دولت خرج آنها را می کشد و بعد می آیند بیرون دوباره همان آش است و همان کاسه ، اینها را باید به پاهایشان سنگ ببندند و آنها را به دریا بیندازند و پول بیت المال را خرج آنها نکنند برای بیکارها کار درست کنند تا اینها دزد نشوند و دنبال فساد نروند .
دل پردردی داشت از اوضاع اجتماع ، دوست داشت همه کارها درست شود ، می گفت : بچه های ما رفتند تا جامعه سالم باشد و مردم راحت باشند .
با حاج خانم خدا حافظی کردیم اما دلمان پر از درد بود از وسعت غمی که بر این مادر رفته بود از بچگی تا دوران زندگی مشترکش تا حالا که با دو شهید و یک جانباز (از نظر مادرش جانباز است مدرکی ندارند) تنها زندگی میکند.
و خانه اش در اثر یک ندانم کاری شخصی در گرو بانک است و او دل نگران که این آخر عمری سر پناهی را که با خون دل بدون شوهرش و بعد از شهادت فتح الله ساخته از دست بدهد چه باید بکند و کجا باید برود چرا که عزت نفس مانع این می شود که او بخواهد بقول خودش سربار و مزاحم دیگران باشد .
اما یاد آوری جمله ای به دلداری مان آمد و درست داشتیم به او هم می گفتیم که:
شب اگر تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است .