دو سالی از من بزرگتر بود؛ تو هنرستان میکانیک میخوند؛ منم چون بابام کار ساختمونی میکرد، ساختمان میخوندم، هنوزم گیرشم. یه موتور هوندا داشت، هِندل مِندل نداشت، هولی بود، روشن که میشد، میپریدی روشو گازشو میگرفتی؛ دور که وَر میداشت، خوب میرفت. شبا که میومد مسجد موتورشو هرکی کار داشت، میبرد.گاهی دیر میومدن میگفت، بگید بیارن خونه، منو که میدید اصلا به روم نمیاورد بقیه رو نمیدونم. عروسیه سادهش، خونهی باباش بود. یه پیر مرد با صفا و دوست داشتنی. واسه نشون دادن صمیمیتم با انوش، رفتم کبلایی رو بغلش کنم و بهش تبریک بگم، یهو با لرزش شدید پرید عقب، نزدیک بود بخوره زمین! نگو پیر مرد یه مریضی داره؛ نزدیکش میشی میریزه بهم… بچه های دروازه لاکان با آخوند مسجدشون درگیر بودن، تو محل یه اتاقکی ساخته بودن میگفتن پایگاه چمرانه. انوش که از جبهه اومده بود مرخصی، رفت یه سلام و علیکی بکنه، از شانس بدش سر یه دعوای محلی چند نفر با چماق میریزن تو پایگاه، اون بیشتر از همه چوب میخوره. با سرو کله باند پیچی میان مسجد فاطمیه شهید محمود (موافق) کاربلد و درس خونده -اون روزا که درس خوندن مُد نبود، اونم از نوع تاریخش- طی عریضه ای شرح دعوا رو مینویسه ببرن کلانتری؛ همه کتک خورده ها پاش یه امضا میزنن، آقا انوش ما با اون حال نزارش نگاش تو متن، به جمله “برقهارو قطع کردن و ریختن و زدن” افتاد. از آقا محمود میخواد بنویسه تو درگیری برق قطع شد که صدای همه در میاد، تو این حیر و بیر گیردادی به یه جمله؟؟!! ولی الان میفهمم که راز آدماییکه میمونن، دیدن همین چیزای کوچیکه، که به چشم نمیاد.
آقا سیف اله (طهماسبی) میگفت
واسه هماهنگیه یه عملیات از لشکر ۳۱ عاشورا رفته بودم قرارگاه رمضان بایستی فرمانده ستادو میدیدم. میونِ چند تا ریش بلند و هیکل درست، با انگشت اشاره یه نفرو نشونم دادن، نزدیک که شدم، باورم نمیشد، بچه محلمون انوشه ستادو فرماندهی میکرد و گردانِ برون مرزی رو میچرخوند.
بهش میگفتند برادر “حجت” عراقیا بیشتر از ما میشناختنش! با کردای میهنی و غیر میهنی قاطی میشد تا بموقعش نشون بده که یه ایرونی رو نباید تهدید کردو خاکشو اشغال. ولی خودمونیم خیلی سخته فرمانده ستاد باشی و اونم از نوع برون مرزیش، هیشکی ندونه. سخته چند سال اونجا برادر حجت باشی و اینجا انوش، دخترت بدنیا بیادو چند ماه نتونی بیای ببینیش. آخرین بار که دیدمش با موتور هولیش، دختر دو ماهش، رودستش بودو داشت میرفت. میگن با قناسه زدنشو پیکر نیمه جونشو تیر بارون کردن. روحش شاد.
احمد یوسفی