مادر شهید: شبی خواب پسرم قاسم را دیدم که گفت; مادرجان من زیر درختی هستم و دنبال من نگردید ، بعد از آن خواب که روزی مشغول کار کشاورزی بودم بچه هایم آمدند همه با هم ، گفتم مگه خبری هست آن هم درباره قاسم اگر خبری اگر خبری است به من بگویید چون من شب گذشته پسرم را در خواب دیدم ، اگر شهید شده است به من بگویید من طاقت دارم ، که گفتند بله مادر قاسم تو شهید شده و ما باید او را شناسایی کنیم ، بعد از هشت سال جسدش آمد و دیدم که جز استخوان چیزی نمانده است فقط چیزی که مانده بود و هنوز هم سالم است زیر پیراهنی پسرم است . وقتی که میوه تازه ای به بازار می آمد من آن را می خریدم ، برای پسرم به جبهه می فرستاد ، یعنی اول برای پسرم و دیگر رزمندگان اسلام می فرستادم . آخر برای فرزندان دیگرم که در خانه بودند می گرفتم ،شبی پدرش خواب دید که امام خمینی سر پلی ایستاده و به او می گفتد که سید ، ناراحت نشو که موفق می شوی; وقتی قاسم به مرخصی می آمد اگر مدت مرخصی او 10 روز بود یک شب در خانه نمی ماند همش شبها در مسجد بود و به آنان کمک می نمود. در فصل تابستان که کارهای کشاورزی شروع می شد کارهای بسیج خود را سریع انجام می داد و به پدر و مادرش کمک می نمود در حالی که در پایگاه بسیج عضو فعال هم بود.