شهید علی قنبر دوست در اولین روز مهرماه سال 47 در روستای احمدسرگوراب متولد شد. دوره ابتدایی و راهنمایی را با موفقیت گذراند و هنگامی که دانش آموز بود . تنها 14 سال داشت که دل بی تابش هوای جبهه های حق علیه باطل را نمود و با اصرار فراوان، داوطلبانه به جبهه اعزام شد. سرانجام در 4/12/62 در عملیات والفجر 6 در منطقه جنوب دهلران در حین پاتک دشمن بعثی، به مقام رفیع شهادت دست یافت.
مادر شهید: وقتی که به جبهه رفت بعد از 2 یا 4 ماه وصیت نامه اش آمد و بعد هم خبر مجروح شدنش،گفتند اسیر شده یا شهید شده.
بعد از گذشتن چندین سال از مفقود الاثر بودنش، بسیار بی قرار بودم. هربار که زمان آزادی اسرا بود من منتظر بودم که پسرم در میان اسرا باشد. در نهـــایت در راز و نیاز با خدای خود گفتم که خدایا طوری به من بفهمان و از پســری خبــری به من بده تا دلم آرام کیرد.
بالاخره در شبی از شبها در عالم خواب سه بسیجی دیدم که لباس پوشیده و تفنگ بر دوش در قسمتی از آسمان که به رنگ سبز بود ایستاده اند. در خواب به دخترم گفتم :“آن بسیجی وسطی را ببین چقدر شبیه برادرت است.“ با خوشحالی گفت :“آره مادر خودشه.“ و با گریه بچه کوچکم بیدار شدم و گریه کردم. پدر شهید آن موقع زنده بود. به من گفت چی شده؟ وقتی قضیه را برایش تعریف کردم به من گفت : از خدا خواستی و او هم به تو نشان داد که پیش من است.
بعد از 13سال بدنش را آوردند.
وقتی خبر را شنیدم و به باغ رفتم و گل و دسته ای از گیاهان زیبا را چیدم و به خانه آوردم.
گفتم : عزیزانم همانطور که برای آمدنش رفتار می کنم برای بدنش هم که شهید شده است نیز چنین رفتار می کنم. خانه را مرتب کردم. بدنش را با آمبولانس آوردند تا محل دفنش رفتم. نزدیک محل دفن در ماشین نشسته بودیم و کنار تابوتش بودیم که ماشین به یک پیچ جاده رسید. ناگهان استخوانهای فرزندم که کفن شده بودند مثل یک بچه در آغوشم جای گرفت. تا آن لحظه نمی دانستم که استخوانهایش است و فکر می کردم که بدنش را آوردند اما هیچ ناراحت نشدم و گریه نکردم.
آنقدر دوستدار درس بود که با آنکه سنش به مدرسه نمی رسید با بچه ها به مدرسه می رفت و حتی امتحان می داد. وقتی فهمید که امتحانش صوری بوده بسیار ناراحت شد. پدرش به اصرار خودش شناسنامه اش را یکسال جلوتر گرفت تا به مدرسه برود. یعنی شهید در واقع 14 سال داشت که شهادت را پذیرا شد نه 15 سال.