شبي كه قرار بود سردار شهيد بهرام عليزاده فردايش به جبهه اعزام شود، من و ايشان در پايگاه بسيج با هم بوديم. يادم هست آن شب من خيلي خسته بودم. ساعت نگهباني من فرا رسيد. رفتم نگهباني جلوي درب پايگاه نشسته بودم. يك لحظه ديدم شهيد بهرام عليزاده آمد جلوي و نگاهي به من انداخت و گفت: حسين به نظرم خسته هستي من هم به ايشان گفتم بله، خيلي خوابم مي آيد. ناگهان ايشان اسلحه را از دوش من برداشت و به من گفت: بر بخواب من به جاي تو نگهباني مي دهم. من هم رفتم منزل. فرداي آن روز شهيد عليزاده به جبهه اعزام شد و به درجه رفيع شهادت نائل آمد.