سخت گمنامید، اما ای شقایق سیرتان!  **********   کیسه می دوزند با نام شما، شیّادها

شهداي شفت
آخرین مطالب
دیگر موارد
همه چیز از گلزار شهدای شهر رشت آغاز شد ...
نویسنده : خادم الشهدا
دوشنبه هشتم آذر ۱۳۹۵

همه چیز از گلزار شهدای شهر رشت آغاز شد ... از جایی که ما زائر سنگ سپید مزار یک شهید مدافع حریم اسلام و اهل بیت علیهم السلام شدیم ... نامش سجاد طاهرنیابود و تاریخ تولد وشهادتش فقط 30 سال فاصله داشت.

آن روز در شهر باران ، ما نمی‌دانستیم که در کتاب زندگی آقا سجاد، چه چیزهایی منتظر ماست ... وقتی به ما گفتند که برای تولید برنامۀ این شهید مدافع حرم باید عازم شهر قم بشویم دلمان در لحظۀ اول هوایی صحن و سرای أخت الرضا، حضرت معصومه علیهم السلام شد و در لحظۀ بعدی عازم حرم حضرت زینب کبری سلام الله علیها ...

روایت حال شهید از زبان همسرش شنیدنی تر بود ... همسری که در تمام سالهای زندگی مشترکشان ، نبودن های سجاد را با لبخند رضایت تحمل می کرد ... البته قصه به همین سادگی ها که ما گفتیم نیست ... بی تردید خانم ها حال این زن را بهتر می فهمند
هشت اردیبهشت سال 87 بنده توفیق همسری شهید سجاد طاهرنیا رو پیدا کردم، ما در مسجد مقدس جمکران به هم محرم شدیم و زندگیمون رو از خونه امام زمان شروع کردیم. یکسال بعد در نیمه شعبان سال 88 تو خونه امام زمان، مهدیه رشت مراسم عروسی گرفتیم و زندگیمون رو برای امام زمان شروع کردیم و برای امام زمان ادامه دادیم و خدا رو شکر نتیجه زندگیمون در راه امام زمان خرج شد و مابقی زندگیمون که عمر من و بچه‌ها باشه به لطف امام زمان ان شالله خرج امام زمان شود.
برادر شهید:
تو یک مسیری خودش را قرار داد که به خودش ریاضت می‌داد، در لباس پوشیدن، در غذا خوردن، در نحوه برخورد، در ساعت خوابش، در احساس مسئولیتش، کم می‌پوشید و کم می‌خورد، به ندرت لباس می‌خرید، سعی می‌کرد همیشه اون‌ها رو استفاده کنه. واقعا هم سر جریان همین لباس من خودم بهش ایراد گرفتم، گفتم: این چه کفشیه که شما می‌پوشی؟ یک کفش نو بخر، تو که می‌تونی. نمی‌خواد گرون بگیری. گفت: نه این که پاره نشده، الان واکس می‌زنم تمیزش می‌کنم و استفاده می‌کنم. سجاد تو این ده سال اخیر واقعا خودش را در این مسیر قرار داد.
یعنی این جوری نبوده که عشق شهادت باشه یک شبه بخواد به این درجه برسه که شهیدبشه و تموم بشه، نه اصلا این طور نبود، از نماز شب خوندناش، از اینکه به کلاس اخلاق می‌رفت، اینکه خودساختگی در خودش ایجاد کرد.

این شهید گرامی در سالهای قم نشینی‌اش فرصت تلمذ پای درس علمای دین را از دست نمی داد ... کوچه‌های قدیمی شهر علم و دانش ما را به منزل استاد مهدی احدی رساندند تا از نگاه ایشان هم سجاد را ببینیم و بشناسیم .
آیت‌الله احدی استاد اخلاق:
خوب چند سال با هم بودیم. درست است که من سطوح عالی تو حوزه تدریس می‌کردم؛ ولی ایشون درس اخلاق همیشه می‌اومد؛ با خانواده می‌اومد، وقتی که آقا سجاد من رو می‌ برد تا تهران درس اخلاق بر می‌گشتیم، می‌گفت آقا این شعر رو یکبار دیگه می‌خونید، چند بار هم براش خوندم حفظ بود،خیلی براش خوندم، بعد می‌گفت که اون مست می عشقم رو بیشتر روی منبر بخون من همیشه شب‌ها می‌خوام بخوابم این شعر رو می‌خونم،خانمم میگه به من چی می‌خونی؟ میگم چیزی نیست آقا به من داده

 من مست می عشقم هوشیار نخواهم شد

از باده دوشینه سیراب نخواهم شد

گاه گاهی به نگاهی دل مارا دریاب

 گاه گاهی به نگاهی غم ما را دریاب

سجاد عاشق این شعر بود، همسنگراش برام تعریف می‌کردند که آقا، این شعر رو همیشه می ‌خوند.

در منزل شهید طاهرنیا یکی از ایمان محکم و حقیقی شهید می‌گفت و دیگری از مهربانی و لطافت روحش و ما هر دقیقه عاشق‌تر می‌شدیم ... عاشق مرد جوانی که زندگی‌اش وقف انقلاب بود ... عاشق رزمنده‌ای که دلدادۀ روضه‌های خرابه بود ... عاشق شهیدی که هر گوشۀ زندگی‌اش به یکی از جلوه‌های وجودی اهل‌بیت علیهم السلام متصل بود ...

اینکه همیشه نگران برنگشتن همراه و یار زندگی‌ات باشی ، اینکه همسرت حتی تولد فرزندش را هم نبیند ، اینکه یک عمر باید برای پسر و دخترت پدرشان را تصویر کنی ، اینکه، اینکه، اینکه، نه! این برنامه‌ها و این حرف‌ها و این گفت و شنودها کجا و حال این خانواده‌ها کجا .
فاطمه رقیۀ طاهرنیا یکجور اقیانوس نگاه ما را به آتش کشید و محمد حسین به گونه‌ای دیگر ... دختر سجاد آنقدر بزرگ شده که شهادت پدر را بفهمد ولی هنوز مانده تا سردی جای خالی پدر، استخوان‌های احساس اش را خرد کند ... به قول دوست شاعرمان يك دختر و آرزوي لبخند كه نيست / يك مرد پر از كوه دماوند كه نيست .

همسر شهید:
من همیشه تمام حرفم این بود که شما صبر کنید محمد حسین به دنیا بیاد، ایشون رو ببینید بعد کمی دیرتر برید، هیچ وقت نرفتنی از جانب من برای ایشون در کار نبود، می‌گفتم محمد حسین رو ببینید بعد کمی دیرتر برید، اما ایشون زرنگتر از این حرف‌ها بود. می‌دونستند که اگر محمد حسین رو ببینند، واقعا زمین گیر می‌شوند و واقعا نمی‌توانند دیگر پا روی دلشون بگذارند و بروند.

آیت الله احدی:
خواست بره به من گفت استخاره میگیری آقا؟ البته من نمی‌دونستم اسم نوشته و میخواد بره. آیه شهادت اومد، آیه خوبی اومد، من بهشون گفتم اسم نوشتی؟ لبخند زد . گفت: چی آمد؟ گفتم: این آیه اومد.
از من آیه رو یادداشت نکرد، یعنی نمی‌خواست برای ایشون یک حجابی بیاره،
گفت: آقا معلوم نیست منو ببرند، فکر نکنم...

حکایت تولد و استقبال پسر از بابا هم برای خودش روضه‌ای است اما در بین همۀ این قصه‌ها و گفت و شنودها، من دیوانۀ آن لحظه‌ای شدم که سجاد خبر تولد فرزندش را شنید ولی در لحظۀ پرواز پایش به دلبستگی‌های دنیایی گیر نکرد...
شهید سجاد طاهرنیا در وصیت نامه‌اش خطاب به محمدحسین نوشته است: با این که خیلی دوست داشتم ببینمت اما نشد، چون من صدای کمک خواستن بچه‌های شیعیان را می شنیدم و نمی‌توانستم به صدای کمک خواستن آن‌ها جواب ندهم ...

همرزم شهید طاهرنیا:

آقا سجاد اینطور نبود که بگیم یکدفعه و در اثر یک حرکت احساسی رفتند سوریه و شهید شدند. در واقع تو این نه سال ده سالی که بنده آشنا بودم، یک سیر تکاملی رو ایشون طی کردند. مراقبت‌ها، خصوصیت‌های اخلاقی و اون فعالیت‌ها و ریاضت‌هایی که ایشون کشیدند تا به این مقام برسند. از کوچکترین لغو جلوگیری می‌کردند که وارد بشوند، حتی جایی اگر می‌دیدند که غیبت می‌کرد یا تذکر می‌دادند و یا اگر تذکرشان فایده نداشت اونجا رو ترک می‌کردند. دروغی از ایشون ندیدیم، همیشه لبخند داشتند. با همه بچه‌ها برخورد گرم و صمیمانه‌ای داشتند.

همسر شهید طاهرنیا:
محمد حسین ساعت یک ونیم صبح پانزدهم مهر 94 به دنیا اومد، من احساس می‌کردم که به دنیا اومدن محمد مثل یک معجزه میمونه، اما نمی‌دونستم که این قضیه از کجا آب میخوره، تا اینکه وقتی پدرشون زنگ زدند من خبر تولد محمد حسین رو به ایشون دادم. ایشون بهم گفتند: محمد حسین چه ساعتی به دنیا اومدند؟ گفتم: ساعت یک و نیم نصفه شب، گفتند: من اون موقع تو حرم حضرت رقیه (س) بودم و دعا می‌کردم و یک حالات خیلی خوشی هم داشتم حتی تو وصیت‌نامشون هم نوشته بودند
آقا سجاد خیلی دوست داشتند که محمد حسین رو ببینند حتی تو وصیت‌نامشون هم خطاب به محمد حسین نوشتند، با اینکه خیلی دوست داشتم ببینمت اما نشد، چون من صدای کمک خواستن بچه شیعیان رو می‌شنیدم و نمی‌توانستم به صدای کمک خواستن آنان جواب ندهم. واقعا دل مهربون و رؤوفی داشتند، واقعا نتوانستند آن همه غربت و مظلومیت بچه شیعیان را و مظلومیت خود حضرت را تاب بیاورند که نهایت منجر شد به وصالشون به شهادتشون و هم به آرزوی دیرینشون برسند.

 همسر شهید طاهرنیا:
فاطمه رقیه شش فروردین سال 90 به دنیا اومد. وقتی هم فاطمه رقیه به دنیا اومد برکت زندگیمون خیلی زیاد شد.

فاطمه رقیه رو خیلی دوست داشتند و ایشون رو هدیه حضرت رقیه (س) می‌دونستند، همیشه دستاش رو می‌بوسید و خدا رو شکر می‌کرد به خاطر داشتن فرزند دختر.
هر وقت هم از سر کار می‌اومدند خونه واقعا خستگیشون رو می‌گذاشتند از در می‌اومدند خونه ، با این که خیلی خسته بودند می‌اومدند و با فاطمه رقیه بازی می‌کردند.خیلی قاطی می‌شدند با همدیگه به طوری که صداشون کل فضای خونه رو پر می‌کرد، صدای خنده‌هاشون.

:: موضوعات مرتبط: 150. شهيد سجّاد طاهرنيا مژدهي
:: برچسب‌ها: شهداي شفت, شهيد سجاد طاهرنيا مژدهي, شهيد سجاد طاهر نيا, شهداي مدافع حرم
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.
درباره ما
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ
(ای پیامبر!) هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند، مردگانند! بلکه آنان زنده‌اند، و نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند
سوره مبارکه آل عمران آیه ۱۶۹


پايگاه اطّلاع رساني 300 شهيد سرافراز شهرستان شفت به منظور ترويج فرهنگ ايثار و شهادت و شناخت هرچه بيشتر شهداي اين شهرستان از تابستان سال 1390 آغاز به كار كرد كه با توکل به خدا، توسل به شهدا و همت مردم عزيز به ويژه خانواده معظّم شهدا تا كنون اطلاعات زيادي از اين شهداي عزيز دريافت و در اين وبلاگ منتشر شده است و اطلاعاتي نيز در دست انتشار مي باشد.
منو اصلی
آرشیو مطالب