يكي از كسايي كه بايد ازش يادي بكنم و باعث اومدن ما به سه راه حزب الله شد، شهيد كوروش سرافراز بود. كوروش و آقاي فروغي هر دو اهل شفت بودن. كوروش خيلي زبل و زرنگ بود. موقع آموزش با ما بود ولي خيلي با هم عياق نبوديم. اخلاق خاصي داشت و راه رفتن و تيپش با همه فرق مي كرد. ما بهش مي گفتيم: «تو لاتِ اسلامي!». خيلي به موهاش مي رسيد و همش برس شون مي كرد. امير ادبي ام شيك پوش بود و به خودش مي رسيد. دوتايي با هم مأنوس شدن. بعد من كم كم باهاشون دوست شدم. كوروش آدم جالبي بود. در كنار اين رسيدن به ظاهرش، يه باطني داشت كه خيلي يا ازش خبردار نبودن. توي دعاها و مجالسي كه داشتيم حسابي اشك مي ريخت. ظاهرش نشون نمي داد امّا آدم باحال و خوبي بود. الآنم مطمئنم كسي توي شفت كوروش سرافراز رو خوب نشناخته. ماجراي شهادتش خيلي عجيبه. ما كه از اونجا رفتيم اون همونجا با آقاي فروغي موند. كومله دمكرات ها اسيرش كردن. زخمي شده بود. اون وقتا خيلي از اُسرا رو با پول و معامله پس مي دادن ولي اون اونقدر مقاومت كرده بود كه اونا آزادش نكردن و حسابي شكنجه ش كردن. هر جور شكنجه كه بلد بودن سرش پياده كردن و سرآخر با مته قلب شو سوراخ كردن و اون عزيز به شهادت رسيد. خيلي يا با شنيدن اسم اين شكنجه ها كم مي آوردن امّا شهيد سرافراز تا مدّتها زير شكنجه مقاومت كرد. روحش شاد. الآن كه خنده و حركات و اون تيپ ورزشي و به خودش رسيدناش يادم مي آد، دلم پر از درد ميشه. پشت اون ظاهرش يه معنويت و يه آدم بزرگ پنهان شده بود كه بعد از شهادتش خيلي يا اين مسائل رو فهميدن.
راوي: سردار حاج بهروز جلايي (فرمانده گردان حضرت ابوالفضل عليه السلام لشكر قدس گيلان)
منبع: كتاب مجنون شمالي (خاطرات شفاهي بهروز جلايي)